گزيده اخبار
04 Dec 2016 - یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۵
کد :103 ۲۹ تیر ۱۳۹۵ 283 دسته : تعلیم و تربیت , داستان , داستان کوتاه , کودک خانم بخشی

کلاس اول را در شیراز آغاز کردم . حدودای سال ۱۳۴۰ بود . اما وسطای سال مجبور شدیم بیایم اصفهان . اما لهجه مون زمین تا اسمون با اصفهان فرق می کرد . ما لهجه مون ترکی قشقایی بود . کتاب ما دارا انار داشت و کتاب اونا آب بابا . هیچی از حرفاشون نمیفهمیدم. تا اینکه ...

داستان خواندنی سرگذشت یک بچه تنبل

جملات مثبت و کلمات مثبت در سرنوشت هر کودک تاثیر زیادی دارد . این در مورد بزرگسالان نیز صدق میکند . سعی کنید هیچ وقت به کسی جملات منفی نگویید و به او نگویید که تو نمیتوانی . بلکه در هر شرایطی او ر اتشویق کنید و به او بگویید میتواند تا واقعا بتواند . این نیروی جاذبه است که به هر چه بگویید به همان می رسید . برای مثال در زیر برایتان داستانی با عنوان سرگذشت یک بچه تنبل بیان کرده ایم .

داستان جالب سرگذشت یک بچه تنبل

کلاس اول را در شیراز آغاز کردم . حدودای سال ۱۳۴۰ بود . اما وسطای سال مجبور شدیم بیایم اصفهان . اما لهجه مون زمین تا اسمون با اصفهان فرق می کرد . ما لهجه مون ترکی قشقایی بود . کتاب ما دارا انار داشت و کتاب اونا آب بابا . هیچی از حرفاشون نمیفهمیدم.

توی شهر خودم شاگرد اول نبودم . اما خب درس میخوندم . اما از وقتی اومدم اصفهان دیگه انگار نه انگار . شدم شاگرد تنبل کلاس . خانم معلم با من دشمن خونی بود . وقتی کسی تنبلی میکرد میگفت میخای درس نخونی و شبیه فلانی بشی ؟ فلانی منظورش من بودم .

کلاس دوم شروع شد . اونجا هم شدم ردیف اخری کلاس و گاهی هم کتکی از معلم میخوردم .خودمم باورم شده بود شاگرد تنبل کلاسم و هیچ اینده ای ندارم و فقط باید درسها را قبول بشم تا بتونم یه دیپلوم زورکی بگیرم .

اما کلاس سوم قضیه عوض شد . معلممون یه خانوم زیبا و جوان بود . لباسهایش همیشه قشنگ و مرتب بود . من خودم رفتم اخر کلاس نشستم . معلم برای فردا بهمون مشق داد . من رفتم خونه و با علاقه مشقمو تمیز نوشتم .

فردا که شد معلممون با یه خودنویس قشنگ شروع کرد مشقها را نمره دادن . مشقای همه را یا خط میزد یا پاره میکردو میننداخت دور . گفتم خدا به داد من برسه .نوبت دفتر من رسید . اما یهو برام زیر کاغذم نوشت عالی . داشتم شاخ در میاوردم . بعد هم از سر میزم رفت سراغ میز بغلی . باورم نمی شد . اویلن باری بود که بعد از سه سال یه معلم برام عالی زده . نشستم روی میز و گریه کردم . درمان اضطراب با داروهای گیاهی درخانه را مطالعه کنید .

به خودم قول دادم و گفتم اون نباید بفهمه من تنبل کلاس بودم . باید اینقدر شاگرد خوبی بشم که آبروم نره و فکر کنه از اول شاگرد نمونه بودم . گفتم تا جایی که میتونم باید تلاش کنم . ان سال و سالهای بعد با معدل بیست شاگرد اول شدم تا رسیدم به کنکور . رتبه ام در کنکور نفر ششم شد و دانشگاه تهران قبول شدم .

دیدید که همان یک کلمه سرنوشت منو عوض کرد از یه بچه بازیگوش تبدیل شدم به یک شاگرد ممتاز . حرف من اینه : چرا به جای تنبیه و تحقیر کردن دیگران اونا رو تشویق نمیکنید ؟ چرا جملات مثبت بکار نمیبرید ؟ همین تشویق های صحیح اینده ی یه نفرو میتونه عوض کنه . به گزارش مجله اینترنتی زیگیل ، حتی اگر طرف مقابلتون واقعا خنگ و بازیگوشه باز هم جلوش حرفای مثبت بزنید و تشویقش کنید . بگید تو میتونی . مطمینم اگه تلاش کنی به هدف فلانت میرسی . مطمین باشید اگه از این کار سود نکردید ضرر هم نمیکنید .

داستان کوتاه , داستان جالب , داستان عبرت انگیز , داستان خواندنی

ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ امیرمحمد نادری قشقایی – ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎسی ﻭ ﻋﻠﻮﻡ ﺗﺮبیتی ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻛﻨﺖ ﺍﻧﮕﻠﺴﺘﺎﻥ

نظرات


برای درج تبلیغات متنی، بنری و یا رپرتاژ آگهی در این وب سایت با شماره 09370888727 تماس حاصل فرمائید