مطالب مرتبط با داستان کوتاه

نرم افزار مطب

نوشته تصادفي

تبلیغات متنی

برچسب های پرکاربرد

بهترین عکس های دیدنی دنیا تصاوير ديدني و خنده دار تصاویر دیدنی های جهان تصاویر دیدنی و خنده دار ایرانی خبر جدید عکس از دیدنی های دنیا عکس جالب دیدنی و خنده دار عکس دیدنی ایران عکس دیدنی جالب عکس دیدنی جدید عکس دیدنی دنیا عکس دیدنی ها عکس دیدنی های جهان عکس دیدنی و جالب جدید عکس دیدنی و خنده دار ایرانی عکس دیدنی و خنده دار جدید عکس مکان های دیدنی دنیا عکسهاي ديدني و جالب عکسهاي ديدني و خنده دار عکسهای دیدنی جالب و خنده دار عکس های دیدنی روز دنیا عکسهای دیدنی و جالب عکسهای دیدنی و جالب از حیوانات عکسهای دیدنی و جالب ایرانی عکسهای دیدنی و جالب جدید عکسهای دیدنی و جالب دنیا عکسهای دیدنی و جالب روز عکس های دیدنی و خنده دار از ایران عکسهای دیدنی و خنده دار ایرانی عکس های دیدنی و خنده دار ورزشی

داستان حضرت عیسى همراه رفیق دنیا پرست

مجله اینترنتی زیگیل » تاریخ و ادبیات » داستان کوتاه » داستان حضرت عیسى همراه رفیق دنیا پرست

طبق روایتی از زمانهای حضرت عیسی روزی روزگاری شخصى با حضرت عیسى (علیه السلام) همسفر شد تا به کنار آبى رسیدند سه قرص نان داشتند دو تاى آن را با هم خوردند و یکى دیگر را در آن محل گذاردند و براى خوردن آب بر سر نهر رفتند. سپس ...

دنیاپرستی و پول دوستی یکی از بدترین ویژگیهای هر فرد میتواند باشد . دهان این افراد را خاک گور هم پر نمی کند . سعی کنید اگر حتی کمی از این ویژگی را دارید ترکش کنید . چون سرانجام عاقبتتان ته چاه است .

در این بخش از سایت زیگیل داستانی از حضرت عیسی و رفیق دنیاپرستش برایتان گرداوری کرده ایم . این داستان را تا انتها بخوانید و ببینید که سرنوشت دنیاپرستان چه می شود.

داستان حضرت عیسی درباره عاقبت دنیاپرستی

طبق روایتی از زمانهای حضرت عیسی روزی روزگاری شخصى با حضرت عیسى (علیه السلام) همسفر شد تا به کنار آبى رسیدند سه قرص نان داشتند دو تاى آن را با هم خوردند و یکى دیگر را در آن محل گذاردند و براى خوردن آب بر سر نهر رفتند. بعد از ساعتى حضرت سراغ آن گرده نان را گرفتند، گفت: اطلاعى ندارم پس هر دو از آنجا راه افتادند رفتند، اتفاقا آهویى با دو بچه آهو به نظر حضرت عیسى (علیه السلام) در آمدند آن حضرت یکى از آن دو آهوى بچه را طلبید. به فرمان حق تعالى آن آهو اجابت کرد به خدمت حضرت آمد آن حضرت آن را ذبح نمودند و کباب و بریان کردند به اتفاق رفیق میل کردند. ( عاقبت دنیا پرستی و پول دوستی )

بعد از آن، حضرت خطاب به آن آهو بره کشته شده کردند و فرمودند: قم باذن الله، بلند شو به اذن خدا آهو بره زنده شد و رفت.حضرت با رفیق خود راهى شدند بعد حضرت فرمود: بحق آن خدایى که این آیه بزرگ را به تو نشان داد بگو که آن قرص نان را که برداشت گفت: نمی‏دانم (انسان گرفتار دنیا است و مال دنیا، ببینید این شخص چقدر و چند دفعه دروغ بگوید شاید به دنیا برسد) خلاصه پس از آن دوباره راهى شدند رسیدند به روى آب روان و یا رودخانه حضرت عیسى (علیه السلام) دست آن رفیق را گرفت به روى آب روان گشتند.

چون از آن آب گذشتند حضرت فرمود: از تو سوال مى‏کنم بحق آن خدایى که این معجزه را به تو نشان داد آن گرده نان را که برداشت، باز گفت: نمی‏دانم و خبر ندارم، از آنجا نیز عبور کردند در بیابان نشستند حضرت عیسى پاره خاک فراهم فرمود و امر کرد: کن ذهبا باذن الله یعنى: طلا بشوید به اذن خداوند تعالى، آن خاک و ریگ به فرمان الهى طلا گردید، آن حضرت آن طلا را سه قسمت فرمود، یک قسمت را خودش برداشت، قسمت دیگر را به رفیق داد، قسمت سوم را فرمود براى کسى گذاشتم که آن گرده نان را برداشته باشد.

پول دوستی و دنیا پرستی

پول دوستی و دنیا پرستی

داستانی درباره عاقبت پول دوستی و عاقبت دنیاپرستی

مریض حریص گفت: من برداشتم، حضرت عیسى وقتى این جریان را دیدند هر سه قسمت را به او دادند و از او جدا شدند آن مرد با آن سه قسمت طلا در بیابان ماند که دو نفر دیگر به او رسیدند و به طمع آن مال خطیر به دنبال او افتادند و قصد کشتن او را نمودند ناچار زبان ملایمت گشودند و گفتند: این سه قطعه طلا را تقسیم مى‏کنیم هر کدام یک قطعه برداشتند. داستان حضرت عیسی , داستان حضرت عیسی ( ع ) , معجزه های حضرت عیسی , عاقبت دنیاپرستی , دنیا پرستی , دنیا پرستان , داستان درباره دنیا پرستی , نتیجه دنیاپرستی , داستانهای عبرت آموز , داستان های آموزنده , داستان های اموزنده جدید

چون به منزل رسیدند، یکى از رفقا را براى خرید نان به قریه نزدیک فرستادند . رفیقى که براى تهیه نان رفته بود با خود فکر کرد که طعام را با زهر مسموم کند و به خورد دو رفیق خود بدهد و هر سه قطعه طلا را تصرف نماید و همین عمل را انجام داد.

 پیشنهاد ما : داستان خواندنی سرگذشت یک بچه تنبل

اتفاقا آن دو رفیق هم در بیابان نقشه قتل او را طرح کردند که وقتى آمد او را بکشند و تمام طلاها را تصرف کنند، چون آن رفیق، آن دو نفر آمد او را کشتند سپس بدون اطلاع از جریان طعام مسموم، از آن طعام خوردند و هر دو مسموم شدند و مردند و آن سه قطعه طلا و سه جنازه کشته شده در بیابان افتاده بود.

بار دیگر حضرت عیسى (علیه السلام) با حواریین از آن طرف عبورشان افتاد و آن سه قطعه طلا و سه جنازه را ملاحظه کردند. حضرت عیسى صورت بطرف اصحاب خود کرد و حکایت آنها را نقل فرمود، بعد از آن فرمودند: هذه الدنیا فاحذروها، یعنى این است دنیا پس دورى کنید از آن دنیا و دل به آن نبندید که نتیجه بعدى گرفتارى است که ملاحظه فرمودید، که دل بستن به دنیا چه عاقبت بدى بوجود آورد .


# # # # # # # # # # # # # #

مطالب پیشنهادی

۳ داستان کوتاه عاشقانه جالب و خواندنی

داستان کوتاه دختر دهقان و پیر مرد طمعکار

داستان کوتاه دختر دهقان و پیر مرد طمعکار

داستان کوتاه آموزنده

یک داستان کوتاه آموزنده و خواندنی جالب

داستان پیر شی نوبتی نشی

پربازدید های داستان کوتاه

نظرات شما