تبلیغات بنری
درج تبلیغات بنری
.
خرید بک لینک شرکت نرم افزاری عارف رایانه ویکیوز

مطالب مرتبط با اخبار روز

نرم افزار مطب

نوشته تصادفي

تبلیغات متنی

برچسب های پرکاربرد

بهترین عکس های دیدنی دنیا تصاوير ديدني و خنده دار تصاویر دیدنی های جهان تصاویر دیدنی و خنده دار ایرانی خبر جدید عکس از دیدنی های دنیا عکس جالب دیدنی و خنده دار عکس دیدنی ایران عکس دیدنی جالب عکس دیدنی جدید عکس دیدنی دنیا عکس دیدنی ها عکس دیدنی های جهان عکس دیدنی و جالب جدید عکس دیدنی و خنده دار ایرانی عکس دیدنی و خنده دار جدید عکس مکان های دیدنی دنیا عکسهاي ديدني و جالب عکسهاي ديدني و خنده دار عکسهای دیدنی جالب و خنده دار عکس های دیدنی روز دنیا عکسهای دیدنی و جالب عکسهای دیدنی و جالب از حیوانات عکسهای دیدنی و جالب ایرانی عکسهای دیدنی و جالب جدید عکسهای دیدنی و جالب دنیا عکسهای دیدنی و جالب روز عکس های دیدنی و خنده دار از ایران عکسهای دیدنی و خنده دار ایرانی عکس های دیدنی و خنده دار ورزشی

شهیدی که جسدش بعد ۱۶ سال سالم بود

آسان طب » اخبار روز » شهیدی که جسدش بعد ۱۶ سال سالم بود

محمد رضا شفیعی شهیدی بود که جسدش بعد 15 سال هنوز سالم مانده بود. محمد رضا شفیعی شهیدی بود که با دیگر شهدا متفاوت بود. محمد رضا شفیعی شهیدی بود که بعد از مجروحیت از ناحیه پا با دعای مادرش شفا یافت . شهیدی که دراسارت در اثر مجروحت به شهادت رسید. پیکر او توسط دشمن دفن شد و پس از سالها (حدود ۱۶ سال) جسد سالمش به وطن بازگشت.

محمد رضا شفیعی شهیدی بود که جسدش بعد ۱۵ سال هنوز سالم مانده بود.  محمد رضا شفیعی شهیدی بود که با دیگر شهدا متفاوت بود. محمد رضا شفیعی شهیدی بود که بعد از مجروحیت از ناحیه پا با دعای مادرش شفا یافت . شهیدی که دراسارت در اثر مجروحت به شهادت رسید. پیکر او توسط دشمن دفن شد و پس از سالها (حدود ۱۶ سال) جسد سالمش به وطن بازگشت.
زندگینامه شهید محمد رضا شفیعی

 زندگینامه شهید محمد رضا شفیعی

 من مادر شهید « محمدرضا شفیعی » هستم. اهل قم و محلۀ پامنارم. ابتدای زندگی را با تنگ دستی شروع کردیم. شوهرم چرخ دستی داشت. تابستان ها بستنی می فروخت و زمستان ها هم لبو و شلغم. به خاطر صدای خوبی که داشت، به او می گفتند: «حسین بلندگو». زیگیل

وضع مالی چندان خوبی نداشتیم و من هم با قالی بافی به همسرم کمک می کردم. «محمد رضا» که در سال ۱۳۴۶ به دنیا آمد، برکت زیادی وارد منزل ما شد.

اوضاع مالی مان بهتر شد و توانستیم منزل بهتری خریداری کنیم.

در یازده سالگی محمد رضا بود که پدرش از دنیا رفت. وقتی گریه های مرا میدید می گفت: گریه نکن مادر! بابا رفت، ولی من هستم.

   زندگینامه شهید محمد رضا شفیعی

محمد رضا شفیعی در ۱۴ سالگی به جبهه رفت.

چهارده سال بیشتر نداشت که تصمیم گرفت به جبهه برود. البته به خاطر این که سنش کم بود، قبولش نمی کردند. می گفتند بابید پانزده ساله باشی.

به او گفتم: «پسرم! صبر کن. ان شاء الله یک سال بعد، می توانی به جبهه بروی». ولی آرام و قرار نداشت.

بالآخره شناسنامه را دستکاری کرد و گفت: «مادر! هزار تا صلوات نذر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) کردم تا قبولم کنند.»

با اصرار زیاد به مسئول اعزام، بالأخره قبولش کردند. خوشحال بود سر از پا نمی شناخت.

وقتی محمد رضا شفیعی از جبهه بر می گشت

… وقتی از جبهه برمی گشت خیلی مهربان می شد. نمی گذاشت زیرش تشک بیندازم. می گفت: «مادر! اگر بدانی که رزمندگان شب ها کجا می خوابند؟! من چطور روی تشک بخوابم در حالی که آن ها در سختی هستند؟». خریدهای خانه را انجام می داد و با مهربانی مرا به حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) می برد و گفت: «مادر! نکند غصه بخوری. ما دارم به اسلام خدمت می کنم. خداوند هم عوضش را به شما می دهد. خداوند، یار بی کسان است.»

زندگینامه شهید محمد رضا شفیعی

* سال های حضور در جبهه

از سال ۱۳۶۰ تا ۱۳۶۵ در جبهه بود. هر باری که برمی گشت خاطراتی را برایم تعریف می کرد. یک بار می گفت: «سوار قاطر بودم و داشتم از تپه بالا می رفتم. ناگهان قاطر را با خمپاره زدند و سرش جدا شد، ولی به لطف خدا آسیبی به من نرسید.» یک بار دیگر هم می گفت: «با ماشین برای بچه ها غذا می بردم، در راهخ محاصره شدیم. هزار تا صلوات نذر امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) کردم و به لطف خداوند نجات پیدا کردیم.

* رؤیای صادقه درباره پسرم محمد رضا شفیعی

چند روزی از رفتنش نگذشته بود که او را در خواب دیدم. گفتم: «چرا اینقدر زود آمدی؟» گفت: «مادر، عجله دارم. فقط آمدم بگویم که دیگر چشم به راهم نباشید.» صبح که بیدار شدم، نگرن شدم. گفتم نکند علمیاتی انجام شده! شب بعدی هم دوباره همین خواب را دیدم.

دامادم را فرستادم سپاه تا جویای حال محمد رضا شود.

خبری از او نداشتند. مفقود الاثر شده بود.

هشت ماه گذشت و همچنان خبری از او نداشتیم. چند نفر پاسدار در خانه امدند و آلبومی در دستشان بود. گفتند: «نگاه کنید ببینید پسرتان را در میان این ها می بینید؟» به تصاویر نگاه می کردم. دیدم چشم ها بسته است و دست ها هم از پشت بسته شده. بعضی ها هم اصلا قابل شناسایی نبودند. داشتم ناامید می شدم که در صفحۀ آخر عکس محمدرضا را دیدم.

زندگینامه شهید محمد رضا شفیعی

حالت عجیبی داشت. لبهایش از هم باز شده بود و با حالت عجیبی به خواب رفته بود. گفتم: «مادر به قربان لب تشنۀ اربابت حسین. آیا کسی به تو آب داده با تشنه شهید شدی؟»

به ما گفتند محمد رضا به اسارت دشمن در آمده و در اردوگاه موصل بعد از ده روز اسارت به شهادت می رسد و جنازۀ او در قبرستان الکُخ حد فاصل دو شهر سامراء و کاظمین دفن می شود.

* لحظه ای به یاد ماندنی

در سال ۱۳۷۹ توفیق پیدا کردم به زیارت عتبات مشرف شوم. عکس و شماره قبر محمدرضا را برداشتم و با توکل به خدا راهی عراق شدم. وقتی به عراق رسیدم، هر چه التماس کردم که مرا به قبرستان الکَرخ بغداد ببرند، از ترس استخبارات صدام، قبول نکردند. به یکی از راننده ها ۲۰ هزار تومان داد و و قبول کرد که مرا به ان جا ببرد. به همراه پسر برادرم به آن جا رفتیم. ردیف ۱۸، شمارۀ ۱۲۸٫ گشتم و قبر پسرم را پیدا کردم.

لحظه ای به یاد ماندنی بی تاب بودم و خودم را روی قبرش انداختم. چهارده سال بود که او را ندیده بودم. و این، اولین دیدارم با محمد رضا بود. به محمدرضا گفتم: «غربت بس است! دلم می خواهد پیش من بیایی.» خیلی التماس کردم و برگشتم.

وقتی به کربلا رفتم آقا سید الشهداء (علیه السلام) را به جوان رعنایش علی اکبر قسم دادم تا فرزندم را به من برگرداند.
دو سال گذشت و خبری نشد. یک روز اعلام کردند که ۵۷۰ شهید را به کشور آوردند. با خود گفتم: «یعنی می شود بچۀ من هم در میان همین ها باشد؟»

در همین فکر بودم که زنگ خانه را زدند. گفتم: «کیه؟». گفتند: «منزل شهید محمد رضا شفیعی!» با عجله در را باز کردم و گفتم: «محمدرضای مرا آوردید؟». گفتند: «مگر به شما خبر دادند؟»

 گفتم: «سه چهار شب پیش خواب پدرش را دیدم. یک قفس سبز با یک قناری سبز در دست داشت. به من گفت: مژده می دهم که بعد از شانزده سال، مسافر کربلا در راه است.»

آن برادر سپاهی گفت: «الحق که مادران شهدا همیشه از ما جلوتر بودند. حالا من هم به شما مژده می دهم که بعد از شانزده سال جنازۀ محمدرضا شفیعی را آوردند. ولی پسر شما با بقیه فرق دارد.

گفتم: «یعنی چی؟! چه فرقی؟»

زندگینامه شهید محمد رضا شفیعی

گفت: «تفاوتش اینه که بعد از شانزده سال، جنازۀ او همچنان سالم مانده و هیچ تغییری نکرده. الآن هم در سردخانۀ بهشت معصومه است. اگر می خواهید او را ببینید فردا صبح بیایید تا قبل از تشییع، جنازۀ او را ببیبنید».

وارد سرد خانه شدم. قدم هایم سست شده بود و توان حرکت نداشتم. نفسم بند آمده بود و حالت عجیبی به من دست داده بود. بالأخره او را دیدم. نورانی و معطر بود. موهای سر و صورتش تکان خورده بود. چشمهایش هنور با من حرف می زد.

بعثی ها وقتی دیده بودند جنازه شالم است، سه ماه او را زیر آفتاب گذاشته بودند، اما تغییر نکرده بود. نوعی پودر روی بدنش ریخته بودند تا بدنش متلاشی شود، اما باز هم اثر نکرده بود.

بعد گفتند: هنگام مبادلۀ شهدا، سرباز عراقی با تحویل دادن جنازۀ محمد رضا گریه می کرد و صدام را لعنت می کرد که چه انسان هایی را به شهادت رسانده!

دو رکعت نماز شکر خواندم و آمادۀ تشییع جنازه شدم.

زندگینامه شهید محمد رضا شفیعی

* تشییع جنازۀ محمد رضا

(تاریخ تشییع جنازه: ۱۳۸۱/۰۵/۰۴)

وقتی مردم قم از سالم بودن پیکر محمد رضا خبر دار شدند، چه قیامتی بر پا کردند. مصلای قدس جای سوزن انداختن نبود. باورم نمیشد بعد از شانزده سال چنین تشییع جنازۀ باشکوهی صورت گیرد.

با وجود درد پایی که داشتم، خودم وارد قبر شدم. بچه ام را بغل گرفتم و داخل قبر گذاشتم. عده ای گریه می کردند. عده ای سینه می زدند و خلاصه غوغایی شده بود و خودم با دستان خودم محمدرضا را دفن کردم.

یکی از همرزمان محمد رضا بالای قبر می گفت:

من می دانم چرا محمد رضا بعد از شانزده سال سالم برگشته.

نماز شبش ترک نمیشد

دائم الوضو بود.

زیارت عاشورا می خواند

غسل جمعه اش هم ترک نمیشد.

هر وقت در مجلس روضه شرکت می کرد و گریه می کرد، به جای آن که همانند بقیه اشکاهایش را با چفیه پاک کند، اشک های خود را به بدنش می مالید.


# # # # # # # # # # #

مطالب پیشنهادی

خبر افزایش دستمزد کارگران در سال ۹۶

خبر افزایش دستمزد کارگران در سال ۹۶

کاردار انگلیس در تهران به وزارت خارجه ایران احضار شد

کاندیدای وزارت خارجه آمریکا: لغو کامل توافق هسته‌ای ایران امری نشدنی است

۶ مورد از مهمترین خواص توت فرنگی

پربازدید های اخبار روز

نظرات شما