تبلیغات بنری
درج تبلیغات بنری
.
خرید بک لینک شرکت نرم افزاری عارف رایانه ویکیوز

محبوب ترین مطالب

تبلیغات متنی

مقالات پیرامون تاریخ و ادبیات

داستان درباره نماز و حکایت های خواندنی

داستان درباره نماز جماعت داستان کوتاه درباره نماز داستان در مورد نماز داستان کوتاه در مورد نماز حکایت درباره نماز

داستان درباره نماز موضوع این بخش از مجله اینترنتی زیگیل است. نماز راه ارتباطی ما با خداست. همانطور که برای درمان بیماریها به نزد پزشک میرویم روزانه 5 بار با خدا به صحبت می نشینیم تا ارامش گرفته و بتوانیم برای مشکلات از خدا کمک بخواهیم . وگرنه که خدای به این بزرگی نیازی به نماز ما ندارد. همیشه نماز را جدی بگیرید مخصوصا نماز اول وقت. در این قسمت چند داستان درباره نماز برای شما گرداوری کرده ایم. امیدواریم از مطالعه انها بهره کافی را ببرید.

کاریکلماتور آموزنده و جدید و خواندنی

کاریکلماتور آموزنده و کاریکلماتور جدید و کاریکلماتور زیبا

کاریکلماتورها جملاتی عادی نیستند. باید در انها فکر کرد تا معنی اش و نتیجه اش را درک کرد. در واقع کاریکلماتورها بازی کردن با کلمات هستند که در نهایت پندی را در اختیار ما می گذارند. در این بخش از مجله اینترنتی زیگیل برخی از کاریکلماتورهای جالب را برای شما گرداوری کرده ایم. امیدواریم از مطالعه انها لذت ببرید. مثل : فقط حرفهای استاد ریاضی ، حرف حساب بود و ...

جملات کاریکلماتور طنز جدید سری اول

جملات کاریکلماتور طنز

جملات کاریکلماتور طنز موضوع این بخش از مجله اینترنتی زیگیل است. در این جا برخی از زیباترین کاریکلماتورهای طنز را برای شما گرداوری کرده ایم که امیدواریم از ان بهره مند شوید. کاریکلماتور در واقع بازی کردن با کلمات برای رساندن منظور خاصی است. مثل : فاصله ی بین دو باران را سکوت ناودان پر می کند ! با آنکه شغلش حسابدار بود ولی نتوانست آن دنیا حساب پس بدهد ! برای مطالعه بیشتر ادامه مطلب را بخوانید.

داستان ضرب المثل کاه بده، کالا بده، یک قاز و نیم بالا بده

روزی روزگاری، مرد تاجری که معمولاً کالاهایی را در داخل کشور می‌خرید و به خارج از کشور می‌برد و آن طرف مرزها به چند برابر قیمت می‌فروخت. تاجر بعد از چند بار رفت و آمد با یکی از مأموران گمرک دوست شد و هر بار که کالایی را می‌خواست از مرز رد کند رشوه‌ای به مأمور گمرک می‌داد و بدون پرداخت کمترین حق گمرکی به راحتی کالایش را از مرز رد می‌کرد.

داستان کوتاه: حاجی مراد

حاجی‌مراد، به چابکی، از سکّوی دکّان پایین جَست. کمرچینِ قبای بخور خود را تکان داد، کمربند نقره‌اش را سفت کرد، دستی به ریش حنابسته‌ی خود کشید؛ حسن، شاگردش را صدا زد، با هم دکّان را تخته کردند؛ بعد از جیبِ فراخ خود، چهار قران درآورد، داد به حسن، که اظهار تشکّر کرد، و با گام‌های بلند، سوت‌زنان، مابین مردمی که در آمد و شد بودند، ناپدید گردید.

Page 1 of 912345...Last »